ایمیل باز

ایمیل های جالب که بدستم رسیده

آدمها دو دسته هستن :

از نظر یک ایرانی جهان سومی! آدم ها دو دسته اند!

یا از او پولدارترن که بهشون میگه مال مردم خور...یا بی پول ترن که بهشون میگه گشنه گدا

یا بهتر از او کار میکنن که بهشون میگه خرحمال و ...یا کمتر کار میکنن که بهشون میگه تنبل

یا از او سرسخت ترن که بهشون میگه کله خر و ... یا بی خیال ترن که بهشون میگه ببو

یا از او هوشیارترن که بهشون میگه پرافاده و ... یا ساده ترن که بهشون میگه هالــو

یا از او شجاع ترن که بهشون میگه بی کله و ... یا از او محتاط ترن که بهشون میگه بی عرضه

یا از او دست و دل باز ترن که بهشون میگه ولخرج و ... یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگه خسیس

یا از او بزرگترن که بهشون میگه گنده بگ و ... یا کوچیکترن که بهشون میگه فسقلی

یا از او مردم دار ترن که بهشون میگه بوقلمون صفت و ... یا رو راست ترن که بهشون میگه احمق 

کلا معیار همه چیز  برای از نظر یک ایرانی جهان سومی!  خود اوست و نه حقیقت

 

+ رضا حاجی آبادی ; ۸:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱
comment نظرات ()

جملات بزرگان

من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد! (ابن سینا)

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد. (نارسیس)

مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد. (جورج برنارد شاو)

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند. (مونتسکیو)

دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.(انیشتین )

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی...... (نلسون ماندلا )

مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند. (آلبرت انیشتین)

بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست. با این تصمیم می‌گذارید که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد. (الیزابت استون)


می‌شود از امشب قانون تازه‌ای در زندگی بنا بگذاریم؟ همواره بکوشیم قدری بیش‌تر از نیاز، مهربان‌ باشیم. (جی.‌ام. بری )

شاید چشم‌های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک‌های‌مان شسته شوند، تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف‌تری ببینیم. (الکس تان )

دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آنها را آشکار می کند (انتوان چخوف )

بهتر است که در این دنیا فکر کنم خدا هست و وقتی به دنیای دیگر رفتم بدانم که نیست . و این بسیار بهتر از این است که در این دنیا فکر کنم خدا نیست و در آن دنیا بفهمم که هست . ( آلبر کامو

 

هیچگاه امید کسی را ناامید نکن ، شاید امید تنها دارایی او باشد . (ارد بزرگ

 

+ رضا حاجی آبادی ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۸
comment نظرات ()

بازیگر

بازیگرمرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.. مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود... مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ...مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .به فکر فرو رفت ... باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد : از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد! او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد! وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!! سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود... حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست.  او الان یک بازیگر است. همانند بقیه مردم!

ادامه مطلب
+ رضا حاجی آبادی ; ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۸
comment نظرات ()

او پیامبر اسلام بود،

تقدیم به دوستانی که هنوز مسلمانند

روزی شتری را دید که زانوهایش بسته شده و هنوز بار سنگینی برروی  آن است . گفت به صاحب شتر بگویید خود را برای مواخذه خداوند در روز قیامت آماده کند

کافری را که در جنگ اسیر شده بود، آزاد کرد زیرا اعتقاد داشت که او مرد خوش اخلاقی است که همواره با عفت رفتار می کند

مردی بادیه نشین در زمانی که او در مدینه هم پیامبر و هم حاکم بود، به سراغش آمد و یقه او را گرفت که باید خرماهایی که از من قرض گرفته بودی، برگردانی.  اصحاب عصبانی شدند و خواستند با آن مرد برخورد کنند. پیامبر برآشفته شد و گفت شماها باید طرف صاحب حق را بگیرید. من برای همین مبعوث شده ام تا هرکسی بتواند حق خود را از حاکم بدون لرزش صدا بگیرد

گفت اگر در حال کاشتن نهالی بودید و علائم روز قیامت فرا رسید، به کار خود ادامه دهید و نهال را بکارید

گروهی از اصحاب خود را برای تبلیغ اسلام به منطقه ای دیگر فرستاد. قبل از سفر از او پرسیدند تا چگونه این کار  را انجام دهند. گفت تعلیمشان دهید و آسان بگیرید.  سه بار از او این را پرسیدند و هر بار جواب همین بود

بارها گفت که بر مردم آسان بگیرید زیرا مبعوث نشده ام تا آن ها را به زحمت بیاندازم

ادامه مطلب
+ رضا حاجی آبادی ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۸
comment نظرات ()

چهره زشت نفرت

معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند. در کیسه‌ی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود.

معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.

 

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.

 

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟

بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.

 

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

+ رضا حاجی آبادی ; ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٩
comment نظرات ()

مرد دایناسور است!

شاید مرد خوب مثل دایناسور باشه که نسلش منقرض شده اما زن خوب عین سیمرغ می مونه که از اولش هم افسانه بوده! روز خودمون مبارک

+ رضا حاجی آبادی ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢۸
comment نظرات ()

پدرم این جوری بود وقتی من :

پدرم این جوری بود وقتی من :

4 ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده .

5 ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه .

6 ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.

8 ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.

10 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت.

12 ساله که شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد.

14 ساله که بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .

16 ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .

18 ساله که شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .

21 ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه

25 ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای کمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروکار داشته .

30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره .

40 ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .

50 ساله که شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم ! اما افسوس که قدرشو نتونستم خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت !

+ رضا حاجی آبادی ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢۸
comment نظرات ()

می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم.

وقتی دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی ۳۰ برابر من بود وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من وقتی من ۳ ساله شدم ، پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ساله شد یعنی ۷برابر من وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر. وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم۶۰ ساله شد یعنی۲ برابر من

می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم.

+ رضا حاجی آبادی ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢۸
comment نظرات ()

← صفحه بعد